|
|
|
|
|
شبي ديدم بخوابي خوش، كه يارم در كنارم بود شراري زان رخ ماهش، چراغي در سرايم بود سراسر صحبتي خوش بود، كنار آن مه زيبا دودستش دردودست من،نگاهش درنگاهم بود تمام حرف هايش را، بگوش جان، شنيدم من حديث عشق جاويدش، سراسر بر لبانم بود به لبخندي چه جانانه، غم هجرش زيادم برد كه آن لعل شكر خارا، به هر دردي دوايم بود زجادوي دو چشم او ،دل و دينم به او دادم خمار نرگس مستش ،غزل خوان فراغم بود زبوي عطر گيسويش، قرار دل، زكف مي رفت تماشاي خم زلفش، بهاري در خزانم بود همه دردم به او گفتم، ز هجرش ناله ها كردم از آن دوري كه مي گفتم، فغاني در صدايم بود ولي از ناله هاي خود، ز رويا برجهيدم من چو فارغ گشتم از رويا، اميدي در خيالم بود و مرغ دل به اميد است كه بار ديگر اين گويد شبي ديدم به بيداري، كه يارم در كنارم بود
بامداد سه شنبه بيست نهم بهمن ماه هشتاد و هفت زيرزمين منزل قاسمعلي سلمان |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 9:3 توسط عباس افلاکی
|
|
||
|
|
|
|
|
خواستم ، آيد بكويم كه نشد گرد غم، از دل بشويم كه نشد خواستم تا از گلستان جهان شاخه اي زيبا بچينم كه نشد خواستم تا در ره اين زندگي همرهي شيدا گزينم كه نشد خواستم با اين دل بشكسته ام بر درش عمري نشينم كه نشد خواستم تا روزي از جور رقيب گوشه اي تنها بميرم كه نشد خواستم تنها، زدرد دوري اش راه اين دنيا بگيرم كه نشد خواستم بر قامت رعناي او جامه اي ديبا بپوشم كه نشد خواستم از لطف ايزد عاقبت وصل او گردد نصيبم كه نشد خواستم تا از نفير ناله ها همچو ني، آتش بگيرم كه نشد خواستم تا قبل مرگم لااقل روي ماهش را ببينم كه نشد خواستم با مرغ دل آخر شبي سر عشقش، باز گويم كه نشد
بامداد نوزدهم بهمن ماه هشتاد و هفت نايين، منزل قاسمعلي سلمان |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 10:0 توسط عباس افلاکی
|
|
||
|
|
|
|
|
قلب من، آيينه اي بي كينه است بي تعارف ، همدمي در سينه است آن دلی كه يار من، قدرش نداشت رفت و دل را، زير پاهايش گذاشت آن دلی كه مي شكست و دم نزد عهد من را با خودش، بر هم نزد مي تپيد و بي مروت، يار من نشترش ميزد به سان اهرمن او شكست اين قلب ما را و برفت عشق او، اما زياد ما نرفت خون دل خوردم، شنيدم راز ها از درون سينه ام، آواز ها لطف ايزد، با دلم ياري كند عشق جاويدي در آن، جاري كند بعد مرگم، سينه ام را بردريد قلب من را، بر كسي ديگر دهيد تا كه من هم، منجي جاني شوم سرخوش اما، بي دل و فاني شوم قلب من، در سينه اي ديگر شود عشق جاويدي در آن، حاصل شود اين كلام آخر من، بر شما چون كه رفتم من، به درگاه خدا مرغ دل را، بي پر و بالش كنيد در كنار مادرش، خاکش كنيد
بامداد يكم تير ماه هشتاد و هفت نايين منزل حجت الله اسدي |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 11:47 توسط عباس افلاکی
|
|
||
|
|
|
|
|
نگارا تو، دل ما را شكستي ره ميخانه را، جانانه بستي تو ديدي درد ما را و، نهايت نهادي دست بر دست و، نشستي ندانستم چه شد ما را، كه آخر به بد نامي رسيديم و، به پستي همي دانم كه آن شب، از سر شوق سبو بشكسته ام، در اوج مستي بيا جانا، ره ميخانه بگشا كه عهد خوبرويان را، شكستي بيا ميخانه و آرام جان باش به آن عشقي كه در دل، مي پرستي چو مرغ دل سحر گه، پر گشودم سراسر گشته ام، در كل هستي نجستم من، دوايي بهتر از مي براي درد قلبي كه، شكستي
نوزدهم ارديبهشت هشتاد و هفت چاهملك |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 11:45 توسط عباس افلاکی
|
|
||
|
|
|
|
|
به وقت مستي و ديوانه بودن پي آن گوهر دردانه بودن و هنگام شباب و شادماني گه زيباي عيش و شادكامي به دوران خوش دل را سپردن حديث مطرب و ميخانه گفتن شراب عاشقي در جام ديدن و عكس روي او در ماه ديدن گه احياي اوقات شبانه به سيل آن سرشك بي بهانه به آن راه دراز بي نهايت بدان رندان مست بي شكايت خداوندا به تيشه، ضرب فرهاد كه كوهي را بياورده به فرياد به آن دل دادن وامق به عذرا كه عاشق شد بزد دل را به دريا به آن مجنون كه چون ليلا ببيند همي جز خوبي از يارش نبيند كه راه كوه و صحرا برگزيند به پيش آهوان سكني گزيند به آن نقشي كه او بر خاك ميزد ز عشق دلبرش فرياد ميزد به آن بيژن كه هر شب در ته چاه منيژه را طلب مي كرد با آه بدان خسرو كه شيرين در برش بود هواي عاشقي اندر سرش بود خداوندا به نيكان تو سوگند به ياران هميشه پاي در بند نباشد معصيت در كوي مستي رود عاشق به سوي مي پرستي ببخشا تو ز رحمت عاشقان را به حكمت شاد كن ديوانگان را كه مرغ دل، به اميد تو ماند تو را، پشت و پناه خود بخواند
24/12/86 چاهملك |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 11:43 توسط عباس افلاکی
|
|
||
|
|
|
|
|
در جهان و در درونم، هر نگاهي خوشتر است آنكه در قلبم نشيند هر صباحي، دلبر است ساقي و ساغر به كوثر، در نگاهش ديدمي خوب مي ديدم به چشمش، در پياله كوثر است آن شب هجران چنان فرسود اين جان و تنم گوييا هر لحظه اش، چون دشنه و چون نشتر است آن شب سرد زمستان، وه چه سنگين مي گذشت حاليا بار غمش از كوه ها، سنگين تر است او زروي تجربه با من، چنين بد تا نمود از همين كارش مرا آه سحرگه، كيفر است چون گنه زآهنگر بلخي پديد آيد به عمد آنكه گردن مي دهد سهوا به شٌشتر، مسگر است جان من آتش گرفت، در حسرت ديدار يار خرمن خشكي بود جانم، نصيبش تندر است زانتظار ديدنش، جان و دلم يكجا برفت بي حديث، اينگونه جان دادن ز هجرش، بهتر است كار دل بيهوده است، اما دگر، پندم مده در غم هجرش مرا، ديوانگي ها، در سر است بازي چرخ و فلك را، با مروت كار نيست بار الها، چاره اي كن، ديده ام هر شب، تر است از گليم خويش پا را ما فراتر، كي نهيم؟ كار صبر و لطف يزدان، از هر دوايي، سرتر است مرغ دل را بال و پر در آتش عشقش، بسوخت آتش دوزخ به پيشش، از شراري، كمتر است
نيمه شبي در اطاقم منزل حجت اسدي نيمه اسفند ماه هشتاد و شش بالاخره بعد از چند سال اين شعر را كامل كردم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 11:42 توسط عباس افلاکی
|
|
||
|
|
|
|
|
بیت اول این شعر را توسط یکی از بهترین دوستانم فهمیدم که شاعرش مرحوم صادق سرمد میباشد و چون خیلی قشنگ بود تو این شعرم این بیتش را تضمین کردم. چه خوش است، حال مرغي كه قفس، نديده باشد چه نكوتر آنكه مرغي، ز قفس پريده باشد تا كه آن پرتو حسنش، بنشست، در دل من دل من ز فرط شادي، سينه ام، دريده باشد ز خدا طلب بكردم، كه به وصل او رسيدم و لباس شادكامي، به تنم تنيده باشد قفس تنم چه تنگ است، به وقت دل سپردن صنما توفرصتي ده، كه نفس بريده باشد شده ام من عاشق او، نشدم چو لايق او ز غم نديدن او، كمرم خميده باشد دل عاشقم شكسته است، به وقت رفتن يار كه صداي اين شكستن، به فلك رسيده باشد نفسم دگر بريده، پاي رفتنم نمانده حاليا مثال خاري، كه به پا خليده باشد مگرم آه سحرگه برسد به كوي دلدار چو بسان جوي خوني، كه ز دل چكيده باشد شب دوريش محال است، كه رنگ صبح بيند تو خدا مودتي كن، سحرش سپيده باشد چو بديدنم بيايد، اثرم دگر نيابد دگران به او بگويند، كه ز تن رهيده باشد چه خوش است گاه مردن، پي آن اسيري تن كه روم به آن جهاني، كه بشر نديده باشد و به گوش من بخواند، چو فرشته اش بيايد چه حديث دلنوازي، زخدا شنيده باشد مرغ دل تخلص من، عاشقي تخصص من كه دل هميشه شيدا، به جهان پديده باشد
22/12/1386 چاهملك |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 11:40 توسط عباس افلاکی
|
|
||
|
|
|
|
|
در رحمت كه گاهي، باز باشد نه وقت كاهلي و ناز باشد جهان با اين فراخي، سخت تنگ است اگر غم با دلت، دمساز باشد چو سينه برگشايي از غم دل نه جاي گفتنش، چون راز باشد خوش آن باشد به وقت ديدن يار كه لبخندي تو را، همساز باشد نفس بگرفت در وصفش، چه گويم به غايت صحبتش، آواز باشد چو نيكو بنگرم، هرگز ندانم كه اين جمله، كي اش آغاز باشد صداي يار من جانا، چه زيباست نواي عود و چنگ و ساز باشد درون آن سخن ها، پر گشودم كه عشق من، همه پرواز باشد بسي زيبا بود وقتي كه يارم شبي را تا سحر، همراز باشد زهر در او سخن ها گفت، ليكن گمان كردم كه او، طناز باشد دعا كردم كنار من، بماند ندانستم كه اين، يك آز باشد و در آخر به من، او اينچنين گفت كه بي شك مرغ دل، غماز باشد
جمعه شب بيست و سوم فروردين ماه هشتاد و هفت در حال قدم زدن در خيابان نايين |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 11:38 توسط عباس افلاکی
|
|
||
|
|
|
|
|
پلاك خانه قلب تو چند است؟ كه آنجا دل به مهرت پايبند است به لبخندي چه آسان، دل ربودي كه بي شك، آن لب لعلت چو قند است به مدح آن قد و بالا، چه گويم قد رعناي تو، همچون سهند است چرا آتش، تو بر جانم فكندي؟ كه جان بر آتش عشقت، سپند است چه ناغافل، به قلب من نشستي همانا قلب من، اسبي سمند است به دام تو، همي گشتم گرفتار ندانستم به دست تو، كمند است به يك بوسه دلم راضي نگردد كه طبع دوستدارانت بلند است بسي گشتم كه رويت باز بينم چرا كه مرغ دل، مشكل پسند است
نايين بهار هشتاد و هفت منزل حجت الله اسدي |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 11:36 توسط عباس افلاکی
|
|
||
|
|
|
|
|
خدايا در وجودم،كافري نيست به جز عشقت، به جان مادرم، نيست شب و روزم به كام و آشيان خوش كه غيرش زندگي، در باورم نيست شراب بي غمي در ساغر انداز كه فردا چون برآيد، ساغرم نيست خدايا من بدان جايي رسيدم كه جز تو، جان پناه و ياورم نيست سحرگه من حجاب دل گشودم بديدم غير تو، اندر دلم نيست چو مرغ دل، شبي پرواز كردم وليكن آنچه ديدم، خاطرم نيست دعاهاي شبانه كار خود كرد كه حالا در وجودم، كافري نيست
شب آخر تعطيلات نوروزي سال هشتاد و هفت چاهملك |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 11:34 توسط عباس افلاکی
|
|
||